سيد محمد باقر برقعى

3246

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چون مستى وصال سبك عهد و بىوفا * دير آشنا و زودگذر همچو صرصرى پيمان مهر را زچه‌رو مىبرى ز ياد * سوگند عشق را زچه‌رو ديرباورى سيم و زرى اگرچه نباشد مرا چه غم * اى شوخ دلنواز تو هم سيم و هم زرى الهام گيرد از لب لعل تو طبع من * زيرا توام به عشق و به اميد رهبرى مطلوب‌تر ز دانش و محبوب‌تر ز جان * مطبوع‌تر ز زادهء طبع سخنورى بادا هميشه سايهء مهر تو بر سرم * چون بر رخم ز زلف سيه سايه‌گسترى تو را به خدا مشكن دلم تو را به خدا ، مشكن * آيينه را به سنگ جفا مشكن بس عهدها كه بستى و بشكستى * عهد مرا براى خدا مشكن بشكسته زلف را مفشان بر دوش * بر سنبل و بنفشه صفا مشكن فرّ و بهاى نرگس شهلا را * زان نرگسان هوش‌ربا مشكن اى شوخ‌چشم ، خيره به ما منگر * تاب نگه ز ديدهء ما مشكن پيوند مهر را به هوس مگسل * پرهيز عشق را به هوا مشكن از گوش دل نواى هوس برگير * اندر گلوى عشق صدا مشكن اى گل صفاى پاكى دامان را * در خلوت نسيم صبا مشكن از غدر دشمنان نبود بيمم * در چشم دوست قدر مرا مشكن